حكيم ابوالقاسم فردوسى

269

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

رخسارش زرد و دلش پر درد شد . به فرود گفت : بنگر كه پيرامون دژ پر از نيزه‌داران و جوشن وران است و چنين مىنمايد كه بخت از ما برگشته است . فرود گفت : اى گرانمايه مادر ، دل به غم و اندوه مسپار و بر جان من مينديش كه من نه آن كسم كه از دشمن زينهار خواهم . آن گاه سپاهيانش را گرز و جوشن داد . خود كمان كيانى به دست گرفت ، و همگان از بارهء دژ فرود آمدند . از سوى ديگر سواران ايران جنگ را آماده شدند . در پيكارى خونبار بسيارى از سپاهيان فرود كشته شدند . فرود تنها به جنگ كوشيد و چندان دليرى كرد كه بسى از رزمندگان ايران را از پاى درآورد . شهزاده با بيژن رويارو شد . دست به گرز برد و خواست بر سرش زند كه رهام از پشت سر با تيغ چنان بر بازويش زد كه دستش از كار درماند . فرود در حالى كه دوش و بازويش از زخم تيغ آزرده و به رنج بود اسب بتاخت و خروش بركشيد . نزديك دژ بيژن به او رسيد و پى اسبش را بريد . فرود به زحمت خود را به دژ درافگند ، و دژبانان در را بستند . مادرش با گروهى از پرستندگان او را بر تخت خواباندند و به تيمارداريش پرداختند . اما پرستارى سود نبخشيد ، و زخم شمشير چنان كارى بود كه جان بر لبش آمد . در دم جان سپردن رو سوى مادر كرد و گفت : مويه كردن و موى كندن سود ندارد . هم اكنون ايرانيان به دژ در مىآيند ، آن را ويران و تاراج مىكنند . دل هر كدام از شما پرستندگان بر حال تباه من مىسوزد بايد بر باره شويد خود را از بالا به زير افگند تا بيژن بر يكى از شما دست نيابد . چون اين بگفت جان سپرد . پس از مرگ او همهء پرستندگانش بالاى دژ شدند و از فراز آن خويش را به زير افگندند . جريره كوهى از آتش برافروخت ، همهء گنجها را به آتش سوزاند ، سپس پى همهء اسبان را بريد و شكمشان را دريد ، آن گاه بر بالين پسر آمد ، گونه‌هايش را بر گونه‌هاى فرزند